قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

822

تاريخ الفي ( فارسى )

بس گرانمايه و قيمتى بوده برداشت و نيزهء او را درربوده بايستاد و مبارز طلبيد . ارزق چون نگاه كرد و پسر را ديد كه بدين خوارى و زارى كشته شد بگريست . پسر دويّمين ديد كه پدرش مىگريد اجازت ناخواسته به ميدان رفت و بر گرد قاسم گرديدن گرفت و گفت : اى بىرحم ، بكشتى جوانى را كه در همهء ولايت شام نظير نداشت . قاسم گفت : يا عدوّ اللّه هم اكنون تو را به برادرت رسانم . اين بگفت و نيزه بر پهلوى وى زد كه از ديگر پهلوى بيرون رفت . پس ديگربار مبارز طلبيد . پسر ديگر كه پدر او را بغايت دوست مىداشت و اجازت نمىداد ، به گفتار پدر التفات ننموده بانگ بر مركب زد و [ 113 الف ] نفرين‌كنان در برابر قاسم آمد . قاسم چون سخنان بيهودهء او استماع فرمود نيزه‌اى بر شكمش زد كه از پشتش بيرون آمد . ارزق ديد كه اين پسرش نيز كشته شد . از اسب فرود آمده خاك بر سر مىكرد و مىگريست و سلاح بر تن خود مىآراست كه به حرب قاسم رود . پسر چارمين چون پدر را به آن حال ديد از پدر هيچ نترسيده بانگ بر اسب زده در برابر قاسم آمده آغاز دشنام كرد . قاسم به جواب التفات نانموده آهنگ حرب فرمود . پسر ارزق نيزه‌اى حوالهء قاسم كرد . شاهزاده تيغى كه بر دست داشت بزد و دست راست وى را با نيزه قلم كرد و آن مدبر برگشته روى به هزيمت نهاد و خون از وى مىرفت . چون نزديك لشكر خود رسيد از اسب درافتاد و جان بداد . امّا ارزق چون هر چهار پسر خود را كشته ديد جهان روشن بر چشم او تاريك شد . از غايب خشم سلاح بر خود آراسته كرده بر مركب تازىنژاد سوار شده روى به ميدان نهاده در برابر قاسم بايستاد و گفت : اى سنگين‌دل بىانصاف چهار پسر مرا كشتى كه در تمامى شام و عراق ايشان را مثل و مانند نبود . قاسم جواب داد : اى ارزق چه غم ايشان مىخورى ؟ تو را نيز ان شاء اللّه تعالى همين لحظه به ايشان رسانم . امّا چون امام حسين ديد كه ارزق سعد در برابر قاسم آمد ، بر وى ترسيد . چون آن مدبر به مبارزت شهرتى كامل داشت . پس امام حسين دست به دعا برآورده نصرت قاسم را از حضرت آفريدگار درخواست نمود . القصّه ؛ ارزق به نيزه حمله بر قاسم آورد . قاسم درصدد ردّ او برآمده ميان ايشان دوازده طعن نيزه رد و بدل شد . پس ارزق به خشم آمده نيزه بر شكم مركب قاسم زد كه اسب او را از پاى درآورد . قاسم پياده بماند . امام حسين ، عليه السّلام ، محمّد انس را گفت : درياب جگرگوشهء برادرم حسن را و اين جنيبت را به وى برسان . محمّد انس جنيبت امام حسين را به نزديك قاسم آورد . پس قاسم بر ارزق حمله كرد . ارزق تيغ كشيد و به قاسم درآمد . قاسم نيز تيغى چون برق سوزان از نيام برآورده متوجّه ارزق شد . ارزق چون درنگريست و آن تيغ را در دست قاسم بديد گفت : اى قاسم من اين تيغ را به هزار دينار خريده‌ام و به هزار دينار ديگر